تبليغاتX
نام مرا صدا کن...
مرا به نام بخوان که مرهمی ست صدایت
 

صداهای ضجه گونه قدیمی شده اند

باید برای ضجه های سکوت صدایی آفرید!

یک روز خلوت و خاکی کم دارم،

یک کاغذ کاهی

و یک ایوان بلند

تا کروکی هزار راه رفته را بکشم!

کروکی همه ی باغ های ممنوعه را

***

من نشانی همه ی دنیا را حفظم

جز کویر بی نهایتِ خالی

حالا که یک شب پر ستاره،

 یک روز خاکی کم دارم

 نشانی اش را گم کرده ام!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 2:14 AM  توسط من  | 

سالها پیش خدا دستانی آفرید

دستانی بزرگ با انگشتانی کشیده

و آنها را به مخلوقی هدیه کرد،

که آن موقع برای داشتن آن دستها خیلی کوچک بود

خدا در گوش مخلوقش زمزمه ای کرد

 آرام گفت:

 

" تو باید رنجها را

تو باید خستگی ها را

سنگهای کوچک و بزرگ را

تو باید دنیا را با این دستها جا به جا کنی!!!

باید لمس کنی

راه را از بی راهه

خدا را از خدا

و بار عشق آسمانها را به دوش کشی

تورا دوست می دارم

تو را بیش از آنکه بدانی

                            دوست می دارم

و به تو دستانی بزرگ هدیه می کنم

تا غمها را مشت کنی!

تا تمام دنیا را مشت کنی!!! "

 

سالها گذشت

مخلوق بی سر و پایی که دو دست بزرگ داشت

غم ها را ذره به ذره

دنیا را کوه به کوه

خدا را آیه به آیه

 لمس کرد

و سر تسلیم برعرش کبریایی فرود آورد که

همتایی نداشت....

 

و سالها گذشت

از عشق

غم

راه

بی راه

و دستها !!!!

 

حالا فقط خدا می داند چندین بار....

و به خود خدا قسم؛

که فقط خود خدا می داند چندین بار به خاطر داشتن آن دستها

آنها را به سویش گرفت

و شکر به جا آورد

و فقط خود خدا می داند که چندین بار .....

 

آه خدای من

دستانی که غم را مشت کرده اند

هدیه ای خواهند بود برای تو

آنگاه که به سویت باز گردند

دستانی پر از هیچ و پوچ دنیا

پر از خدایانی که به جای تو اشتباه گرفته شدند.

تمام داشته ی نداشته ی من است

این تحفه ی زمینی؛

جهل عاقلانی که فراموشت کردند

غمهایی که سالها مشت کرده ام

و بار عشقی که به دوش کشیده ام

از خاک به خاک!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 8:50 PM  توسط من  | 

 

- هی با توام

با توام خودم جان!

درست مثل لحظه ی سال تحویل که گوشتو می سپری به تیک تیک عقربه ها و توی یه لحظه قدم می ذاری به سال بعدی، هر چیزی شروعی داره و پایانی

ولی حق بده گیج بشم وقتی تا همین یه لحظه پیش امسال بود! من هنوز عادت نکردم سر یه ساعت ودقیقه و ثانیه ی خاص یهو به یه لحظه پیشم بگم پارسال!! 

 امسال و پارسالو ول کن، که نو شدن سال هم نتونست منو با وبلاگم شایدم با خودم آشتی بده ولی امروز و دیروز صدقه سر یه "لحظه" با هم تومنی صد نار توفیر دارن

یه چیزی می گه:

- باید متفاوت شد! باید عوض شد ! نو شد ! جدید شد ؟!!!!

- من دوست ندارررررررررررررررررررررم

یکی مدام می گه:

- امروز تو از یه لحظه عبور می کنی، امروز روز خود خودته، باید فردا همه بفهمن که از امروز گذشتی !

امروز باید دیروز بشه، هر روز باید فردا بشه!!!

- اه .... قاطی کردم، آخه واسه چی ؟! من می خوام هر روز همون روز بمونه. نه حسرت گذشته رو می خوام، نه چشم انتظاری فردا رو

داری سوء استفاده می کنی، با بهانه ی تولد می خوای منو از لحظه ها بگیری! می خوای تغییر کنم! میخوای بزرگ شم!  نمی خواااااااااااااااااااااااااااااااااام

من لحظه ای زندگی می کنم، عین یه بچه

 عمراً بتونی با یه شمع اضافه روی کیک گِردالیم بهم ثابت کنی که

                                                     بزرگ شدم!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1:0 PM  توسط من  | 

           

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 3:21 AM  توسط من 

 

آقا به این دل بی تاب، سر بزن ### حتی اگر شده در خواب، سر بزن

آری ! منم که به دیدار تشنه ام  ### نفرین به رود پر از آب، سر بزن

 

 

چشمهام پی نور سبزی  

همه جا تاریک....

تنها یک قرص سبز رنگ به نام تو روشن ست

گوشهام پی صدای متفاوتی ست

در این ضجّه های مدام

در این طنین سینه زدنهای ضرب دار

در این جوش زدن ها که بی تابم می کند....

نغمه ها مرا به اوج می کشاند، حسین! به اوج!

نبضم با به سینه کوفتن دستهاشان هم ضرب می شود

قلبم را می کَند از جا

در حسینیه ی تا همیشه تان

تا همیشه این بالای خاموش از آن من ست

لبهام می لرزد از بغض ....

چشمهام مات می شود از اشک

من هنوز منتظرم....

سالهاست منتظرم....

منتظر نظری!

نه، بیمار نیستم! شفا نمی خواهم!

مادرم خوب ست

پدرم هنوز افتخارش خادمی شماست

نه، نه، خانه ام خراب نشده!

آواره نیستم!

غریب نیستم!

جنگ زده نیستم!

آقا، من.....

نه، نه، نه، نه، نه

نه کسی را

و نه چیزی را

دنیای شاهانه هم نمی خواهم،

دستم تنگ نیست!

آغوش مادری برای آسودن

و استوار پدری که تکیه گاه من است،

آقا من درد دیگری دارم!!!

شیعه ام !

شیعه علی!

اما چقدر آیا شیعه بوده ام؟

من که ام؟

جز آنکه نامتان را هر سال یدک کشیده ام،

جز آنکه که هی بغض کرده ام و خجل شدم،

جز آنکه آن نبودم که باید،

چه کرده ام که تمدید شیعه بودنم باشد؟

چه کرده ام که روشنای راه نرفته ای باشد که خواهم رفت؟

می خواهم به عاشورا دخیل انسان شدن ببندم

هر چه چشمهام خیس ست، لبهام را ببینید خشک مانده

در عطش شیعه بودن

در طلب شفاعتی که بیم دارم مرا دریغ کنید

تنگم....

اگر پای ندامت بیفتد، دست خودم از همه پرتر است

تنگم....

بیشتر از هر سال دلتنگم....

دارم خفه می شم از بار سنگینی که نمی دانم به کدام شانه حمل کنم

دارم ضجّه می زنم از فکر های برباد رفته یک عمر نا انسانی

دلتنگیم به قدر کفایت هست؟

شفاعتم می کنید؟

دلم شکسته آنقدر که مستحق نظری باشم؟

خودخواهم....

خودبینم....

ولی به سرخی خون قسم،

امسال هم مثل هر سال چشم به راهتان هستم.

Click for Full Size View

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 0:26 AM  توسط من  | 

Click for Full Size Viewخوش اومدی زمستان برفی
+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 8:58 PM  توسط من 

 

         بغض

Click for Full Size View 

به هر سازی زدی رقصیده ام که....

چه گفتی؟! دلقکی گردیده ام که....

تو رویای مرا برچیده ای ، من

برایت غنچه هایی چیده ام که....

تبر در دست! قصد رزم داری؟

چنان بر تیشه ات پیچیده ام که....

نگاهت لهجه آتش زدن داشت 

و حالا بعد تو فهمیده ام که....

تو دستانت ز خون سرکشم مست

و من یخ کرده ام، ترسیده ام که....

نشد آتش گلستان، وای بر تو

تو را در شعله هایی دیده ام که....

خداحافظ اگر چه در خیالت

به رویت باز هم خندیده ام که....

 


پ ن : تر و تازه ست واسه همین اشکالاتش زیاده

 آقای مقیمی و دو دوست عزیزم ایراندخت و امیر شایگان منتظر نقدهاتون هستم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 9:28 PM  توسط من  | 

قلبی مخملی داری نه گوش مخملی

مراقبش باش که قلبهای مخملین را دو صد بیشتر مراقبت باید

از صمیم قلب مخملیت از خدا بخواه به حصار تنهاییم سری بزند

Click for Full Size View

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 9:29 PM  توسط من 

   "رسماً تعطیل است "

 حرفهایم در رگهای زمان رسوب کرده، دارد فسیل وار خفه ام می کند.

 

 زبان گفتن ها را از یاد برده ام، پس هر چه بگویم خطاست.

 

 صدایم نکنید، از یادم ببرید

 

 تنها چشم امید بسته ام به دعاهاتان

 

دعایم کنید تا شاید لحظه ای آرام گیرم

 

                                                                           TinyPic image 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 0:0 AM  توسط من 

وقتی دکترعلی شریعتی در وصف نوروز نوشت : " احساس تکرار را دوست دارد" لابد احساسش آنقدر بال و پر گرفته بود که خلاصه نشود در بیان چند کلمه. نمودی از افکارش را این روز ها خوانده ام.

احساس من نیز تکرار خاطره ای را دوست دارد . خاطره ای که امروز اولین سالروزش را برای دل خودم جشن گرفته ام. 

 

  

               TinyPic image

 

 

 

و قسم به بارانی که پیامی آورده .....

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 8:24 AM  توسط من  | 

 
>